فتّاح



ایران توران بوگون قولونگ آستیندا
سورگون ایندی بودورانی سن فتاح
کلی تورکمن اوینار چولونگ اوستونده
دؤکمه بیلگیل ناحق قانی سن فتاح

بوگون شاه سن ارته گدا بولارسن
ایلده ن گونده ن مالدان جدا بولارسن
بیرگون جانینگ چیقیپ فدابولارسن
قازانار سن چوخ گناه نی سن فتاح

گؤزوم یتر بیلسنگ باشیم آلارسن
یاکونده لأپ منی چایا سالارسن
من حق دیدیم سن چوخ گناه قیلارسن
بوآلیشینگ بیرله جانی سن فتاح

سن تورکمنینگ ایلین گونون سولدوردینگ
قانلار دوکوپ گوزه ل یوردوم دولدوردینگ
شهید بولانلارینگ سرین قالدیردینگ
اونودار سن تخت کانی سن فتاح

خالقینگ اوجی چوخ دور اقبالینگ یامان
تختینگ سینار دیمه قالار من آمان
یا اؤلرسن یا زندان سن بی گمان
چونکی زهر قیلدینگ نانی سن فتاخ

فرمانینگدان تالانگ دوشدی ایللره
قول اوردونگ سن ناحق گؤزده سیللارا
قیرق قامچی دان بویردینگ نازک بیللره
دریا اتدینگ گؤزده سیلی سن فتاح

آییردینگ آتادان،انه قارناشدان
قول بیرله آیاقدان ساقالدان ساچدان
دنداندان زباندان عقلدان هوشدان
زندان اتدینگ بوجهانی سن فتاح

آییردینگ آغلایپ قالدی یارلارمیز
فلکه یتندیر تارتان زارلارمیز
آدملار آسیلغی دوریار دارلارمیز
یوزده ن توتدونگ بیل قصابی سن فتاح

فراغی درد آیدیپ درده یانمالی
قان یودوپ ظالم فتاخ قانمالی
دیری اؤزوم لیکن اولی سانمالی
آنگسا اؤلدیر بودستانی اول فتاح

ترجمه:

فتاح

امروز ایران و توران زیر دستان تو
و دوران به کام توست
ای فتاح!
از خون ترکمنان آزاد و رها
بر سینه صحرا
بنا حق سیل جاری مکن!
ای شاه امروز!
فردا گدایی خواهی شد
و از ثروت و بخت و مردمت دور خواهی افتاد
ای که وجودت مالامال از تباهی است
آگاه باش که روزی جان خواهی سپرد
می دانم که اگر سخنانم به گوش تو رسد
سر از تنم جدا خواهی کرد
و یا به سیاهچالم خواهی افکند
اما من از حقیقت سخن می رانم
و تو با جانهایی کا می ستانی
همچنان غرق شرارتی
تو روزگار ترکمنان را به زرد رخساری کشانده ای
و سرزمین زیبایم را با خون سرخ پوشانده ای
و سرهای شهیدان را بر سر نیزه ها نشانده ای
بدان که با این ظلماهایت روزی تخت و دولتت واژگون خواهد ش
روزی صف ناپایان خلقها
تخت پادشاهی ات را در هم خواهد شکست
ای که زهر آمیخته ای با نانمان
گمان مبر که در امان خواهی ماند
بدان که یا مرگ یا زندان در انتظار توست
ایلها
تار و مار شد از فرمان تو
و سیلها
بنا حق از چشمانشان جاری
کنرهای باریک را
با چهل ضربه شلاق به فرمان خود کشیدا ای
و در چشمها
دریایی ساخته ای ای فتاح
پدر و مادر و برادر
و دست و پایمان
و دهان و زبان و عقل و هوشمان را از ما گرفته ای
و از این جهان زندانی ساخته ای ای فتاح
یارانمان با چشمان اشکبار
در دور دست ماندند
و فریاد های جگر خراشمان تا اوج آسمان پیش رق
تو ای فتاح
به دست ص ها جلاد
چه انسانها را از چوبا دار آویخته ای
فراغی سخن از درد می گوید و در درون می سوزد
و فتاح خونخوار با عطش خون می نوشد
یاران من مرده ای به ظاهر زنده ام
و اگر فتاح از این سروده ام بویی برد
مرا نیز به قتل خواهد رساند

تمامی حقوق نزد وبسایت مختومقلی فراغی محفوظ است.
طراحی،توسعه،اجرا: فخرالدین پرویزی